رجب، دونالد و دیگران!

Saeed_Saman_17_04_20

 

در مطلب امروز نخست نگاهی به رفراندوم ترکیه می‌اندازیم،  سپس تبعات و نتایج آن را در اروپا و خاورمیانه دنبال می‌کنیم.  و در انتها می‌پردازیم به پیامد این تحولات در ایران.   پس نخست برویم به سراغ رفراندوم.

 

رفراندوم ترکیه نهایت امر برگزار شد و خبرگزاری‌ها اعلام کردند که پروژة رجب اردوغان جهت گزار از یک نظام پارلمانتاریستی به یک نظام ریاستی مورد تأئید عمومی قرار گرفته!   البته میزان این تأئید عمومی را همین خبرگزاری‌ها حدود 51 درصد اعلام می‌کنند؛  نتیجه‌ای که برای یک رفراندوم به هیچ عنوان سرنوشت‌ساز و قابل‌قبول نیست.   با این وجود،  رژیم ترکیه سخت به دامان همین «پیروزی» بدتر از شکست وا‌بسته شده،   و تلاش دارد از همین مفر موجودیت‌اش را از گزند تحولات منطقه محفوظ دارد.  تحولاتی که هر روز به صورتی نوین در برابر رژیم کودتائی آتاترکی‌ها قد علم ‌کرده و می‌کند.   علیرغم اهمیت رفراندوم ترکیه،   به صراحت بگوئیم که این رفراندوم و «نتیجة» اعلام شدة آن بیش از آنچه در درون مرزهای ترکیه و شیوة اعمال حاکمیت تأثیر بگذارد،   بازتابی است از مواضع استراتژیک ‌ قدرت‌های بزرگ که در خاورمیانه،  اروپای شرقی و خصوصاً مدیترانه دچار تغییرات کلی شده!   پس نخست نگاهی بیاندازیم به نقش ترکیه در سیاست‌های سنتی غرب در مناطق فوق.

 

نیم‌نگاهی به تاریخ معاصر به ما یادآوری می‌کند که رژیم فعلی حاکم بر آنکارا نوزادی استعماری است که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی در دامان پرمهر بریتانیای کبیر،  برندة اصلی جنگ اول جهانی در منطقه‌ای که امروز کشور «ترکیه» خوانده می‌شود رشد و تعالی یافته.  خلاصه بگوئیم این رژیم،  و حتی مرزهای جغرافیائی آن فاقد هر گونه ریشة تاریخی است.  و در دوران انتقالی بین دو جنگ جهانی،   موجودیت‌ ترکیه عموماً مدیون سیاست‌هائی شده بود که در آب‌راه‌های مدیترانه و دریای سیاه شوروی بلشویک را با انگلستان امپریالیست  در تقابل قرار می‌داد.   هر چند پس از جنگ دوم جهانی،  و خصوصاً آغاز دوران جنگ سرد شرایطی به وجود آمد که ترکیه عملاً تبدیل شد به پادگان نظامی آمریکائی‌ها در جنوب اتحادشوروی.  موضعی که هنوز نیز سال‌های سال پس از فروپاشی اتحادشوروی بر سرنوشت رژیم آنکارا سایه افکنده.

 

همین نیم‌نگاه تاریخی به ما گوشزد می‌کند که دریای سیاه،  بندرگاه‌های دریای مدیترانه،  خصوصاً سرزمین‌هائی که خاورمیانة عربی خوانده می‌شود،   و دیار ترک‌تباران «اروپا ـ آسیا» از دیرباز میدان رقابت‌های «غرب و شرق» بوده‌،  و با در نظر گرفتن همین فشردة تاریخی به صراحت می‌توان اذعان داشت که «رفراندوم» ترکیه و تبعات آن مستقیماً می‌باید در میدان همین «رقابت‌ها» مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.   به عبارت دیگر،  اگر فروپاشی اتحادشوروی برای بسیاری اقوام تحت انقیاد مسکو فاجعه به بار آورد،  و اینان را یک‌شبه از دامان پرمهر یک ابرقدرت جهانی به اعماق جهان سوم پرتاب نمود،  ترکیه نیز به دلیل این فروپاشی نهایت امر بالاجبار از آغوش پرمهر انگلستان بیرون پریده.  اکنون آنکارا مجبور شده روابط مرسوم در مراودات سیاسی‌اش را که به کودتاهای فصلی و دولت‌های «انتخابی» و فاسد و ناکارآمد محدود می‌شد،  رها کند و دست به یک خانه‌تکانی بنیادین بزند.   و خلاصه رژیمی را سر کار بیاورد که تا حد امکان بازتابی باشد از نیازها و مطالبات سیاست‌های کلان‌استراتژیک نوین.   عملی که گویا رفراندوم دستگاه اردوغان می‌باید آغازگرش باشد.

 

در اینکه آیا این «تغییر و تحول» خواست غرب بوده یا خیر،  جای تردید نیست!   غرب،  خصوصاً انگلستان،   همانطور که سفر غیرمترقبة الیزابت دوم به ترکیه نشان داد،  به هیچ عنوان حاضر نبود تن به این دگردیسی «نظامی ـ استراتژیک» بدهد.  ترکیه از منظر لندن اهمیتی ‌حیاتی دارد،   و این اهمیت پیوسته «گوشزد» شده و به صور مختلف در درون گفتمان سیاسی ایالات‌متحد و اتحادیة اروپا نیز تزریق شده.   در نتیجه،  اگر امروز شاهد تغییراتی اینچنین گسترده هستیم،   مسئله مربوط می‌شود به فروپاشی سیطرة سازمان آتلانتیک شمالی به دلیل شکست در سوریه.

 

در بحران سوریه از نخستین هفته‌هائی که دست‌هائی مرموز در اینکشور فعال شدند،   رژیم ترکیه به شیوة مرسوم خود عمل ‌کرده بود.   شیوه‌ای که طی 70 سال گذشته به صور مختلف در سوریه،  عراق،  لبنان،  اسرائیل،  و حتی جنگ‌ها و «صلح‌های» ایران و عراق و بحران‌های کردستان اعمال شده بود.   به عبارت دیگر،  ترکیه در سوریه نیز دست‌اندرکار حمایت زیرجلکی از سیاست‌های لندن،  از طرق مختلف مالی،  نظامی،  لوژیستیک و حتی سیاسی شده بود.    اینهمه بدون آنکه در نظام خبرسازی جهانی سخنی از عملیات ترکیه و خصوصاً حمایت ارتش تا بن‌دندان مسلح سازمان آتلانتیک شمالی،   از این سیاست‌ها به میان آید.   ظاهراً غرب چنین استنباط کرده بود که علیرغم تحولات گستردة خاورمیانه که نتیجة سقوط امپراتوری کارگری شوروی‌ها بود،  هنوز می‌تواند برای ترکیه همان نقش زیرجلکی و «بینابین» را محفوظ نگاه دارد.  استنباطی که با تحولات سوریه عملاً غلط از کار درآمد.

 

پاسخ غرب به ناکارآئی رژیم ترکیه در بحران‌‌های منطقه در دوران پساشوروی قابل پیش‌بینی بود؛  کودتا!   عملی که در مقاطع پیچیدة منطقه،   رژیم آتاترکی را پیوسته «آپ‌دیت» می‌کرد،   و آن را برای بهره‌برداری‌های جدید آماده می‌نمود.   به همین دلیل نیز در تابستان سال گذشته شاهد یک کودتای نمایشی در ترکیه بودیم؛   که نهایت امر شکست خورد و رجب اردوغان رئیس دولت اسلامگرا مجبور شد بجای ایفای نقش حسین‌مظلوم،‌  در جلد یزید خونریز فرورفته و عوامل کودتا را «قلع‌وقمع» کند!

 

عمق و گسترة «پاک‌سازی‌های» سیاسی،  نظامی و حتی آموزشی و مالی و اقتصادی که پس از شکست کودتا در ترکیه اعمال شد،  به صراحت نشان داد که مسئله به هیچ عنوان مبارزه با مشتی لات‌ولوت کودتاچی و باند نظامیان‌ وابسته نیست.  اردوغان مجبور شده بود کلیة شاخه‌هائی را قطع کند که موجودیت خود وی و رژیم سیاسی‌اش بر آن‌ تکیه داشت.  به عبارت ساده‌تر،  به دلیل شکست کودتای سازمان آتلانتیک شمالی در ترکیه،  اینک رژیم دست‌نشاندة همان سازمان می‌بایست عوامل انگلستان و آمریکا را در تمامی کشور منزوی کند.  عملی که بدون حمایت مستقیم مسکو حتی تصورش نیز امکانپذیر نبود.

 

بله،  مسکو پس از شکست کودتای آتلانتیست‌ها،   از اردوغان حمایت ‌کرد،  تا وی عواملی را که مراکز تصمیم‌گیری غرب طی چندین دهه در ترکیه جایگیر کرده بودند،  منزوی و ابتر کند.  و از منظر دکترین جهانی نیز کرملین بارها اعلام داشته که در برابر فروپاشانی رژیم‌ها با توسل به عوامل خارجی مقاومت خواهد کرد.   دلائل این «مقاومت» را بارها در وبلاگ‌های متفاوت تجزیه و تحلیل کرده‌ایم،  و نیازی به توضیح بیشتر نمی‌بینیم.  خلاصة کلام،   همان «مقاومت» مسکو که در بسیاری از کشورها ابعاد گسترده‌اش را امروز شاهدیم،   در ترکیه ظاهراً باعث تقویت موضع دولت اسلامگرای رجب اردوغان شده.   ولی «حمایت» مسکو از اردوغان را به هیچ عنوان نمی‌توان ترجمان حمایت مسکو از اسلامگرائی دولتی تلقی کرد.  چرا که،   اهداف روسیه به مراتب از سرنوشت یک رژیم دست‌نشانده فراتر می‌رود.

 

به طور مثال،  روسیه همزمان با حمایت از اردوغان توانست ارابة چندین طرح کلان را در اردوگاه غرب به گل‌ بنشاند.  این طرح‌ها را به ترتیب و به لحاظ اهمیت می‌توان چنین دسته‌بندی کرد:   طرح «برکسیت» در انگلستان و بحران‌سازی در اروپای مرکزی و غربی؛  پروژة کشاندن چین به دامان روابط نظامی با غرب همچون دوران جنگ‌های افغانستان؛  برنامة فروپاشاندن دولت لائیک سوریه و جایگزینی آن با اسلامگرایان وابسته به غرب؛  طرح میدان دادن به «ترامپیسم» در سیاست جهانی؛  و خلاصه جنگ‌سازی و درگیری در ایران،  عراق و یمن؛  و فروپاشانی دولت عربستان سعودی پس از مصادرة اموال اینکشور تحت عنوان مبارزه با «تروریسم» و …   و این رشته سر دراز دارد.   ولی جهت پرهیز از اطالة کلام فقط به سرنوشت «برکسیت» می‌پردازیم که به استنباط ما شاه‌کلیدی است برای شناخت استراتژی‌های آینده.

 

در ارتباط اندام‌وار برکسیت با تحولات ترکیه همین بس که پس از اعلام نتایج رفراندوم اردوغان،  عکس‌العمل در انگلستان و اتحادیة اروپا شتاب گرفت و سخن از «مخالفت» گستردة عمومی با پیروزی اردوغان به میان آمد.  ولی در دنبالة این موضع‌گیری نمایشی شاهدیم که نخست‌وزیر «برکسیت» رسماً اعلام می‌دارد که علیرغم برخورداری حزب متبوع‌اش از اکثریت پارلمانی،  انتخابات زودرس برگزار خواهد کرد.  لازم به یادآوری است که خانم «می»،   بارها در برابر احزاب و گروه‌های مخالف «برکسیت» که خواهان برگزاری انتخابات پیش‌رس بودند،‌  ایستادگی کرده بود.  به استنباط ما،  این تغییر موضع «ناگهانی» به چند دلیل به وقوع پیوسته. که مهمترین‌شان شکست تهاجم موشکی آمریکا به سوریه است.

 

آمریکا به دلائلی نتوانست در حملة اخیر موشکی خود به سوریه به اهداف از پیش تعیین شده‌اش دست یابد.   و ترامپ پس از این شکست،  مجبور شد سریعاً در ترکیب «مشاوران امنیت ملی» تجدید نظر به عمل آورد،  و عملاً شاخة متمایل به سیاست‌های انگلستان را در واشنگتن منزوی نماید.   مسکو نیز در ادامة همین سیاست از پذیرفتن بوریس جانسون،  وزیر امور خارجة انگلستان سر باز زد،   هر چند وزیر امور خارجة آمریکا را به کرملین «راه» داد.   دقیقاً به دنبال همین تغییر و تحولات است که در فردای رفراندوم ترکیه،  ‌ ترامپ در مقام رئیس‌ نخستین دولت قدرتمند جهانی پیروزی اردوغان را «تبریک» می‌گوید!    «تبریکی» که در اردوگاه غرب زلزله به راه انداخت.

 

انگلستان که خود را برای «مقاومت» در برابر «دیکتاتوری» اردوغان آماده کرده بود مجبور شد مجلس را منحل نماید و انتخابات زودرس اعلام کند؛    فاشیست‌های «جبهة ملی» فرانسه که با حمایت زیرجلکی سرمایه‌داری آمریکا و انگلستان می‌خواستند ابزاری شوند جهت به بن‌بست کشاندن مواضع مسکو،  تغییر موضع داده خواستار هماهنگی کامل با سیاست‌های مسکو شدند؛   و در آلمان فدرال،   مرکز نفوذ انگلستان در اروپای مرکزی،  رهبر راست افراطی کناره‌گیری کرد و روزنامه‌ها هیاهو به راه انداختند که اردوغان «هیتلر ثانی» است.   البته مسلم است که تبعات شکست حملة موشکی 7 آوریل به سوریه هنوز در ابعاد منطقه‌ای و جهانی به پایان نرسیده و می‌باید شاهد بازتاب‌های دیگر نیز باشیم.   با این وجود،  از آنجا که موضوع اصلی این وبلاگ مسائل سیاسی ایران است،  شاید بهتر باشد در سایة استراتژی‌های نوین،  نگاهی به تغییرات سیاسی «محتمل» در کشورمان نیز بیاندازیم.

 

تقریباً همزمان با آغاز بن‌بست‌های استراتژیک اخیر آمریکا در ترکیه،   جناح‌بندی‌های سیاسی در داخل کشور ایران نیز تغییر می‌کند.   شبکة «بی‌بی‌سی» بر علیه گروه «خط امام» دست به افشاگری زده،   پروندة نبوی،  وزیر سابق رجائی و میرحسین موسوی را در زمینة‌ ساخت‌وپاخت با دولت رونالد ریگان بیرون می‌کشد.   باند احمدی‌نژاد نیز جهت پر کردن خلائی که فروپاشی سیاست‌های آمریکا در منطقه به وجود آورده،  پای به میدان می‌گذارد و  شخص احمدی‌نژاد بر خلاف نظر علی خامنه‌ای خود را برای احراز پست ریاست جمهوری جمکران معرفی می‌نماید.   شبکة انگلیسی «یورونیوز» نیز پس از آسوشیتدپرس،   دست به کار شده،  با این «نامزد» جنجالی مصاحبة مفصلی به راه می‌اندازد!   احمدی نژاد،   در مصاحبه با آسوشیتدپرس،‌  ثروت دونالد ترامپ را نشان بی‌خطر بودن وی معرفی می‌کند:

 

«[…] می‌خواهند به‌گونه‌ای وانمود سازند که آقای ترامپ خیلی خطرناک است در حالی که اگر خطرناک بود،  یک ثروت هفتاد میلیارد دلاری در اختیار نداشت […]»

منبع:  رادیوفردا،‌   مورخ 17 آوریل 2017

 

باند احمدی‌نژاد ظاهراً با مشاهدة تحولات اخیر منطقه دچار نوعی سردرگمی شده.  چرا که ضد و نقیض می‌گوید.  خطرناک بودن و یا نبودن یک فرد آنقدرها به ثروت وی ارتباطی ندارد؛  چه بسا ثروتمندانی که بسیار خطرناک‌اند و فردوستانی که بی‌خطرند.  در اینجا جهت اطلاع محمود احمدی‌نژاد بگوئیم،  خونین‌ترین جنگ‌های جهان را ثروتمندترین افراد به راه انداخته‌اند.  در نتیجه،  ثروت به هیچ عنوان نشان از بی‌خطری نیست،  و مافیای بسیار ثروتمند ایالات‌متحد،  حتی در درون مرزها نیز از قتل‌وغارت رقبای ثروتمند و شهروندان ابائی ندارد.  خلاصه احمدی‌نژاد پس از آسوشیتدپرس،   با تکیه بر همین جور «حرف‌ها» در مصاحبه با یورونیوز، ‌ خود را طرفدار «انسان و انسانیت» جا می‌زند!   و بدون اشاره به ارتباطات گستردة اسرائیل در منطقه،  طرفدار همکاری با روسیه و ترکیه و سوریه می‌شود!   در اینجا نیز باید اذعان داشت که «همکاری» یک حکومت مذهب‌محور با دولت‌های لائیک روسیه،  سوریه و جمهوری «لائیک‌نمای» ترکیه امکانپذیر نمی‌تواند باشد.    ظاهراً احمدی‌نژاد با تکیه بر دکترین روسیه انتظار دارد که حسن‌نیت مسکو شامل حال یک فاشیسم مذهبی از قماش جمکران نیز بشود!  انتظاری که به استنباط ما پس از گسترش روابط روسیه در منطقه مشکل برآورده خواهد شد.

 

ولی اگر به بساط انتخاباتی احمدی‌نژاد،   اعزام معاون سردار سلیمانی را به عراق تحت عنوان «سفیر» جدید حکومت جمکران بیافزائیم،   تا حدودی از ابعاد «سیاسی ـ امنیتی» تحولات اخیر آگاه می‌شویم.   تلاش‌ باند احمدی‌نژاد برای ورود به مسابقات انتخاباتی جمکران از یک‌سو،  و محکم کردن جای پای شیعی‌گری مسلحانه در عراق از سوی دیگر،   نوعی فرار به جلو از سوی حکومت جمکران تلقی می‌شود.  روندی که به نتایج فاجعه‌آمیزی منجر خواهد شد.

 

پر واضح است که در چارچوب روند فعلی مسائل،   هر چند دورة 4 سالة حسن روحانی آنقدرها از منظر اقتصادی خوشایند و موفقیت‌آمیز تلقی نگردد،‌   به دلیل پیروزی دولت وی در تحقق «برجام»،   شرایط انتخاب مجدد روحانی به ریاست جمهوری جمکران از هر نظر کاملاً فراهم است.   با این وجود،   غرب مشکل می‌تواند این واقعیت را بپذیرد که در منطقه‌ای پراهمیت همچون خاورمیانه از روسیه شکست خورده.   واشنگتن به هیچ عنوان حاضر نخواهد بود که دست از «آب‌قنات» بحران هسته‌ای و اسلام سیاسی در ایران بشوید.   به همین دلیل پس از شکست در موشک‌باران سوریه آمریکا که عملاً به پلنگ زخم‌خورده تبدیل شده،   تلاش دارد با بیرون کشیدن امثال احمدی‌نژاد از صندوق‌ها همزمان با یک سنگ چند گنجشگ شکار کند.

 

نخست با اخراج باند روحانی از قدرت اجرائی،  به متحدان اروپائی‌اش چنین القاء نماید که توانسته با حذف ایندولت،   حداقل در داخل ایران بازنگری در برجام را که به نام دولت روحانی به ثبت رسیده،   واقعاً «آغاز» کند.  این عمل مسلماً برای واشنگتن،  در میان متحدان اروپائی‌اش کسب وجهه خواهد کرد،   و به احتمال قریب به یقین یک «بُرد» تلقی خواهد شد!   در گام بعد،   واشنگتن مسلماً با استفاده از درید‌گی باند احمدی‌نژاد و حملات لفظی اینان به اروپا و آمریکا و اسرائیل چنین القاء خواهد کرد که جمهوری اسلامی «اصلاح‌ناپذیر» است و می‌باید روسیه راه سقوط این حکومت را هموار سازد.   و همزمان با عملی کردن این سناریو شبکة خبرسازی غرب نیز افکارعمومی جهان را جهت «پیکار» با حکومت جمکران تا حد امکان بسیج خواهد کرد.   این بسیج نوعی «وحدت کلمه» به همراه می‌آورد و نهایت امر می‌تواند همچون نمونة سلاح‌های شیمیائی صدام حسین کار را به حملة نظامی و «عراقی کردن» ایران بکشاند.   به همین دلیل نیز همزمان با سفر وزیر دفاع آمریکا به منطقه،   معاون سلیمانی را به سفارت ایران در عراق فرستاده‌اند،  تا به آمریکا اطمینان دهند که در سیاست‌های شیعی‌پرستی و سنی‌ستیزی‌ مطلوب ثابت قدم‌اند!

 

ولی از آنجا که سیاستگزاری یانکی‌ها،  خصوصاً طی چند سال گذشته معمولاً به خواب و خیال «کور و کوزة شیره» شباهت بیشتری داشته،  تا به یک استراتژی آگاهانه و منطقی،  به استنباط ما حضرات پای‌شان را روی پوست خربزه خواهند گذاشت.  این شق بسیار «متحمل» است که میدان برای های‌وهوی باند احمدی‌نژاد خالی شود،  تا امید در دل یانکی‌ها جوانه بزند.   هر چند پیروزی مجدد حسن روحانی در انتخابات ‌بار دیگر،  هم در داخل آمریکا را خاکسترنشین نماید،  و هم به دلیل تلاطم سیاسی ایجاد شده واشنگتن را مجبور کند تا باند احمدی‌نژاد را به سرنوشت لات‌ولوت‌های خاتمی و میرحسین موسوی دچار نماید.  به عبارت ساده‌تر اینان نیز از طیف سیاسی کشور حذف شوند.

 

البته این سناریو «محتمل» است،  ولی برای آن دلائل فراوانی می‌توان یافت.  مهم‌ترین‌شان اینکه،  به استنباط ما،  روسیه پس از پایان یافتن دورة 4 سالة آتی روحانی،   می‌باید برای ایران برنامه‌هائی جدا از ادامة اسلام سیاسی در سر داشته باشد.  در نتیجه،  حضور باندهائی از قماش میرحسین‌ موسوی،  احمدی‌نژاد،  خط‌امام،  و … در رأس هرم اجرائی کشور می‌تواند،  هم راهکارهای «آمریکائی ـ اسلامی» را در ایران تقویت کند،   و هم آیندة سیاسی روسیه را در منطقه با مشکل روبرو گرداند.   به همین دلیل حذف تدریجی باندهای کذا،  همچون حذف تدریجی شبکة آتلانتیست‌های ترکیه،  نهایت امر در دستور کار مسکو قرار می‌گیرد.    ولی جهت حلاجی آنچه در آیندة نزدیک می‌تواند در کشور رخ دهد مسلماً‌ می‌باید در انتظار روشن شدن نتایج «انتخابات» فرانسه،  جمکران و خصوصاً انگلستان باشیم.

 

 

 

پهلوی و پالان!

Saeed_Saman_17_04_11

 

پس از پایان گرفتن انتخابات ریاست جمهوری ایالات‌متحد،   و دستیابی دونالد ترامپ به کاخ‌سفید،  شاهدیم که رضا پهلوی،  پسر ارشد شاه سابق ایران فعالیت گسترده‌ای آغاز کرده.  البته این فعالیت‌ها در حال حاضر،  حداقل در ظاهر امر،   از برگزاری مصاحبه با خبرگزاری‌ها و مجلات پای فراتر نمی‌گذارد.   اینکه به چه دلیل در مقطع فعلی رضا پهلوی «فعال» شده،  هر چند می‌تواند حائز اهمیت باشد،   موضوع بحث امروز ما نیست.   بحث امروز به مسائلی به مراتب گسترده‌تر و پراهمیت‌تر از فعال شدن و یا خاموشی یک یا دو مهرة سیاسی در محفل «شیخ‌وشاه» مربوط می‌شود.  پیش از آغاز مطلب یادآور شویم که،  در وبلاگ امروز اشاراتی به سخنان و بیانات رضا پهلوی خواهیم داشت که در سایت «دویچه‌وله»،  مورخ 9 آوریل 2017  انتشار یافته.

 

از آنجا که رضا پهلوی،  طی چند دهة گذشته،  عملاً خود را به عنوان «اوپوزیسیون» رژیم ملایان معرفی کرده،  روشن است که تمایل سیاسی وی در چارچوب براندازی رژیم فعلی شکل گرفته باشد.   موضعی که با در نظر گرفتن موقعیت او در مقام ولیعهد پهلوی‌ها،   کاملاً قابل پیش‌بینی نیز هست.  ولی در مقطع فعلی دو مسئله از اهمیت اساسی برخوردار می‌شود.  در مرحلة‌ نخست می‌باید دید برپایة واقع‌گرائی‌های سیاسی،  داده‌های جغرافیای انسانی،  استراتژی‌های منطقه‌ای و … اصولاً فروپاشانی رژیم فعلی توسط رضاپهلوی قابل اجرا هست یا خیر؟  خلاصة کلام،   مسئله به اینجا می‌رسد که وی با استفاده از چه ابزاری و با تکیه بر چه ساختاری می‌تواند «ادعا» داشته باشد که تأثیری سرنوشت‌ساز بر ملت ایران برجای خواهد گذارد.   در مرحلة دوم،  بحث را به این محدود می‌کنیم که اصولاً رژیم مورد نظر رضا پهلوی،  با در نظر گرفتن مواضع وی چه خصوصیت‌هائی دارد و یا می‌تواند داشته باشد؟   پس نخست بپردازیم به داده‌های استراتژیک ایران و منطقه!

 

در اینجا به هیچ عنوان قصد ارائة جغرافیا و یا تاریخ کشور در میان نیست،  ولی از آنجا که بسیاری از هم‌وطنان‌ هنگام بحث پیرامون مسائل ایران فراموش می‌کنند که در چه نوع «جغرافیائی» زندگی می‌‌کنیم،   و یا طرح‌های سیاسی‌مان را در چه سرزمینی،  و در قلب چه نوع تاریخی ارائه می‌دهیم،  می‌پردازیم به داده‌های استراتژیک ایران.   بله،   مسائل سیاسی برخلاف آنچه استعمار ملکة ذهن عوام کرده،  آنقدرها کاری با «مردم،  انتخابات،  دین و مذهب،‌  خدا و پیغمبر» و خلاصه مشی‌الهی و «انقلاب» ندارد؛   داده‌های استراتژیک و پیشینة ملت‌هاست که تعیین‌کننده می‌شود.   و داده‌های استراتژیک در مورد ایران به ما گوشزد می‌کند که از منظر جغرافیائی در منطقه‌ای واقع شده‌ایم که از دیرباز برای روسیه و انگلستان حیاتی تلقی ‌شده.   البته،   بعدها پای آمریکا و چین نیز به همین میدان کشیده شد.   امروز به جرأت می‌توان گفت،   هیچکدام از اینکشورها حاضر نیستند از منافع استراتژیک و کلان منطقه‌ای خود در ایران دست بشویند.  چرا که این «منافع»،  به نوبة خود تعیین‌کنندة سیاست‌های کلی دیگری خواهد شد،  آنهم در خلیج‌فارس،  دریای عمان،  خاورمیانة عربی و …   و یا اینکه مستقیماً بر سرنوشت میادین گاز و نفت،  خطوط ارتباطات نظامی و تجارت مواد مخدر و … تأثیر خواهد گذارد.

 

در اینجا جهت توضیح پیچیدگی شرایط بالاجبار به یک مثال ساده متوسل می‌شویم.   شاهدیم که دهه‌هاست،   همه ساله میلیاردها دلار تریاک و هروئین در آسیای مرکزی و شرقی تولید می‌شود،  و از طریق مرزهای شرقی ایران به بازار مصرف در کشورهای غربی رهسپار می‌گردد.  به این ترتیب که،   پس از بارگیری این مواد در بنادر ترکیه،  سوریه و لبنان مواد مخدر کذا به بازارهای اروپای غربی و سپس آمریکا سرازیر می‌شود.   حال این سئوال را مطرح کنیم که پشت سر این تجارت عظیم چه قدرت‌هائی نشسته‌اند؟   پاسخ روشن است،  همان قدرت‌‌ها که بالاتر نام‌شان را بردیم،   اینان‌اند که منتفعان این تجارت‌ به شمار می‌روند.   و حکومت‌های ایران ـ  چه در دوران میرپنج و آریامهر و چه در دورة ملایان انقلابی ـ  در واقع کارگزاران همین جریان نقدینگی‌‌اند.

 

در دنبالة همین استدلال به این نقطه می‌رسیم که،   اگر امروز یک عراقی را در ایران به عنوان رئیس قوة قضائیه بر «تخت قضاوت» نشانده‌اند،   و ایشان به قول خودشان تجار تریاک را یکی پس از دیگری اعدام می‌کنند،   به چه دلیل پس از اینهمه «قتل‌عام» تجار،   تعداد معتادان کشور ده برابر سال‌های گذشته ‌شده؟  در اینجا نیز پاسخ روشن است،  قوة قضائیة حکومت اسلامی تجار محافل رقیب را به نفع فعالیت «بی‌سرخر» و بی‌رقیب محافل خودی «قتل‌عام» می‌کند؛   مسئلة «اصلی» جنگ دو یا چند جناح قاچاقی مواد مخدر است.   قوة قضائیة جمکران در خدمت یکی از اینان قرار گرفته و به جان دیگران افتاده.   در این میان،   روزنامه‌های سوبسیدخور حکومت نیز نام این عملیات را گذاشته‌اند،  «مبارزه با مواد مخدر!»

 

این فقط یک نمونه از داده‌های استراتژیک ایران به شمار می‌رود؛   به این نمونه می‌باید برده‌فروشی یا تجارت زنان و کودکان،  تجارت نفت و گاز،   محصولات خانگی قاچاق،   پولشوئی،   انتقال ارز قاچاق،  طلای قاچاق و رانت‌های نقد به بانک‌های حوزة دلار و یورو،  و خصوصاً تجارت و قاچاق سلاح و تجهیزات نظامی را نیز اضافه کنیم.  به صراحت بگوئیم،  سخن از حرکت سالانة‌ ده‌ها میلیارد دلار از مسیر ایران است و حکومت‌ها در ایران،  چه از نوع کودتای 28 مردادی،  و چه از انواع «انقلابی» و کودتای 22 بهمن 57،   در واقع جهت حفظ و بقاء همین شبکة فراملیتی به قدرت می‌رسند،   نه برای پاسخگوئی به مطالبات ملت ایران.

 

حال اگر جریانی سیاسی ادعا دارد که خواستار تغییر روابط حاکم بر جامعة ایران است و می‌خواهد با استبداد سیاسی،  تحمیق ایدئولوژیک،  مذهب‌باوری اجباری،  سانسور و سرکوب و چپاول مبارزه کند،  می‌باید در گام نخست مشخص نماید که در چارچوب شرایط موجود چگونه می‌تواند آلترناتیو بهتری از منظر استراتژیک در ایران ارائه دهد.  این جریان سیاسی می‌باید در مورد تغییر کیفی و کمی مسائل استراتژیک ایران،‌   که تنها راه موجود جهت خروج از بحران فعلی است چاره‌جوئی کند.   و نهایت امر می‌باید پاسخگوی ضعف شدید و تاریخی حاکمیت مرکزی‌ای باشد که همزمان با رشد سرطانی منافع استعماری،  طی یکصدسال گذشته پیوسته ضعیف‌وضعیف‌تر شده.

 

در کمال تأسف،   به صراحت بگوئیم،   رضاپهلوی و دیگر جریانات سیاسی که نام «اپوزیسیون» بر خود گذارده‌اند هیچکدام راهی جهت خروج از این منجلاب پیشنهاد نمی‌کنند.   اینان فقط بر طبل هیاهوی پوچ می‌کوبند.   هدفی جز مجیزگوئی از گذشته‌هائی ظاهراً‌ «پرافتخار» ندارند.   رضا پهلوی از پدربزرگ‌اش تجلیل می‌کند،  پدر بزرگی که از برابر ارتش اشغالگر گریخت و با کشتی به آفریقای جنوبی پناهنده شد؛   جبهة ملی مجیز عامل شناخته شدة سفارت انگلیس،  مصدق‌السلطنه را می‌گوید،  مصدقی که کارفرمای شعبان بی‌مخ بود و زمینه‌ساز کودتای 28 مرداد؛   سازمان مجاهدین خلق قصه‌های‌ محیرالعقول از فداکاری تروریست‌های سرشناس‌اش سر هم می‌کند،  آنان که به دروغ و یا به واقع،   از قماش برادران رضائی و دیگر ضاربان مسلح برای این «سازمان» افتخارآفرینی کرده‌اند.   جدیداً نیز گروه دیگری به میدان آمده که عملة شناخته شدة حکومت اسلامی در غرب به شمار می‌رود‌ و زیر سایة ملای خودفروخته‌ای به نام محمد خاتمی برای «اصلاحات» فرضی‌ ایشان «سینه» می‌زند.  ولی هیچکدام از این جریانات،   نه راه‌حلی استراتژیک در چنته دارد،   و نه اصولاً از چنین جماعتی می‌توان انتظار داشت که راهکاری در این ابعاد ارائه دهند.   البته از آنجا که مطلب امروز بیشتر به شخص رضاپهلوی و مسائلی مربوط می‌شود که وی در مصاحبه‌های‌اش مرتباً به زیر پروژکتور می‌اندازد،  نیم‌نگاهی داشته باشیم به بیانات ایشان پیرامون فعالیت‌های پدر و پدربزرگ محترم‌شان:

 

«رضا پهلوی گفت،  میراث پدر و پدربزرگش در «تضاد آشکار با این سیستم تندرو،  قدیمی، واپس‌گرا،  مذهبی افراطی و به شدت ‌سرکوبگر است.»»

 

بله،  امروز متهم کردن رژیم ملایان که تا مژگان در منجلاب فساد اداری،  ناکارآئی و ندانم‌کاری غرقه شده کار مشکلی به شمار نمی‌رود.  از سوی دیگر،‌  مجیزگوئی از رژیمی که 4 دهة پیش رخت‌بربسته و «نه از تاک‌اش نشان داریم و نه از تاک‌نشان‌اش» نیز آنقدرها نیازمند خلاقیت کلامی و ادبی نیست.   امروز می‌توان «آزادانه» بر علیه ملایان داد سخن داد؛   مطمئن باشیم احدی از این جانوران آدمخوار حمایت نخواهد کرد.   و همزمان می‌توان «آزادانه» از مزایا و سجایای فرضی رژیم گذشته «جزوه و خاطره» نوشت و حتی دروغ سر هم کرد،‌  چرا که اغلب ایرانیان آن دوره را به چشم نیز ندیده‌اند و ظاهراً رضا پهلوی این مسئله را «خوب» فراگرفته.   ولی با نیم‌نگاهی به جزئیات تاریخ معاصر کشور،   و خصوصاً ارائة تحلیلی واقع‌بینانه از عملکرد رژیم پهلوی،   در عمل خلاف آنچه رضاپهلوی ابراز می‌کند در برابر ما قرار می‌گیرد.   چرا که،  رژیم‌های کودتائی میرپنج و 28 مردادی در واقع مسئولیت مستقیم در بسیاری مفاسد کشور داشته‌اند،   مفاسدی که نهایت امر جاده‌صاف‌کن ملابازی‌های امروز در ایران شده.

 

در اینمورد نیز همچون نمونة استراتژی‌ها بالاجبار به مثال‌هائی محدود اشاره می‌کنیم.   نگاهی می‌اندازیم به فروپاشانی بافت طبقات در رژیم‌ پهلوی.  پروسه‌ای که از آغاز سلطنت میرپنج آغاز،   و گام به گام در دوران آریامهر نیز دنبال شد،  صرفاً در مسیر نابودی بافت اجتماعی کشور و بدون هیچگونه پیش‌بینی پیرامون الگوسازهای اجتماعی.   البته این مبحث به مراتب از یک وبلاگ فراتر می‌رود،  ولی در نتیجة سیاست‌های استعماری دستگاه پهلوی،   جامعة ایران تمامی الگوهای اجتماعی و بافت‌های الهام‌بخش فرهنگی‌اش را از دست داد،   و در ازاء آن محصولاتی دریافت کرد ـ   مدرک‌گرائی،  غرب‌پرستی،  کمونیست‌ستیزی،  مذهب‌باوری،  و … ـ  که مشکل می‌توانست پاسخگوی نیازهای واقعی یک اجتماع با لایه‌های متفاوت‌ باشد.  از سوی دیگر،  وابستگی رژیم‌ پهلوی‌ها به سیاست‌های غرب دیگر افسانه نیست.   وانهادگی پهلوی‌‌ها در برابر فعالیت کارشناسان سازمان‌های جاسوسی غرب تحت عنوان «مبارزه با کمونیسم» آنچنان کار مملکت را به افتضاح کشانده بود که سفارت انگلستان در دوران میرپنج کشور را به مسقط‌الرأس جاسوسان آلمان هیتلری تبدیل کرد،   و در دوران پرافتخار 28 مردادی‌ها،   کشورمان عملاً به دست کارشناسان سازمان سیا اداره می‌شد.   آیا می‌توان این فجایع را خارج از  میراث‌ «افتخارآفرین» پدر و پدربزرگ رضاپهلوی قرار داد؟

 

از سوی دیگر «مذهب»،   در دوران پهلوی‌ها در کنار سیاست‌های ضدکمونیستی‌ای که توسط انگلستان و سپس پنتاگون دیکته می‌شد،  ابزاری بود جهت تحمیق هر چه بیشتر توده‌ها.  برخلاف آنچه امروز ورد زبان‌ عوام شده،   مذهب‌باوری یکی از مهم‌ترین داده‌های رژیم پهلوی به شمار می‌رفت.   و به ارزش گذاردن عناصر دین‌‌خوی بهائی،  شیعی،  مسیحی،  و … و حضور گستردة مهره‌هائی از قماش طالقانی،  مهدی بازرگان،  علی شریعتی،  مرتضی مطهری،  هویدا و … در مراسم نیمه‌رسمی و برنامه‌های ظاهراً «فرهنگی»،  چگونه می‌تواند مبارزه با «واپس‌گرائی» تلقی شود؟   مسلماً شاهزاده رضا پهلوی اجازه نخواهند داد تا ما در مطلب امروز از واپس‌گرائی‌هائی که نتیجة «علم» کردن افسانة قائدعظیم‌الشأن،  رضاشاه کبیر و شاهنشاه آریامهر و…  بود نیز سخن به میان آوریم،   و خصوصاً قصة فکاهی کوروش هخامنشی و «تمدن 2500 ساله»،   و فرمان «حقوق‌بشر» وی نیز در اینجا حق مطرح شدن ندارد.    خلاصه،‌  آنزمان که به سانسور بی‌وقفة آثار هنری،   از نمایشنامه‌ و فیلم‌نامه‌ و موسیقی گرفته تا نگارش و شعر و ترجمة آثار نویسندگان خارجی هم می‌رسیم باز می‌باید زبان در دهان نگاه داریم تا ایشان «ناراحت» نشوند.    ولی این واقعیت وجود دارد و تاریخ در مورد آن قضاوت کرده،   چرا که طی 57 سال حکومت پهلوی،   تحت عنوان مبارزه با «چپ» هر آنچه در این مملکت نوشتار و گفتار و هنر یعنی تفکر و تخیل بود در حیطة سانسور دولت کودتا اوفتاد،  دولتی که اکثر کارگزاران امنیتی‌اش از سواد کافی جهت خواندن و نوشتن و تجزیه و تحلیل آثار هنری بی‌بهره بودند!

 

بله،  اگر درست بنگریم رضا پهلوی یاوه می‌گوید؛   اظهارات وی مشتی ترهات دهان‌پرکن،   شعارگونه و خررنگ‌کن است!   احدی این مزخرفات را قبول نخواهد کرد،   مگر آنان که با تاریخ معاصر کشور بیگانه‌اند.  درست حدس زدید،   مقصود همان‌ قماش افرادند که 4 دهة پیش نیز با نادانانی‌های‌شان ایران را به دستور اجنبی به چاهک اسلام شیعی انداخته‌اند؛   امروز روی سخن رضا پهلوی با همان‌هاست،  و از هم آنان «مدد» می‌جوید.   چرا که سخنان ایشان،  برای آندسته ایرانیان که تاریخ اینکشور و فراز و نشیب‌های‌اش را خوب می‌شناسند،   نه یک موضع‌گیری سیاسی که یک شوخی بی‌مزه و نخ‌نما است.  و بی‌دلیل نیست که در مصاحبه‌های وی پیوسته با ترجیع‌بند «چشمک‌زدن» به سپاه پاسداران روبرو می‌شویم:

 

«اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باید اطمینان یابند که «همگی اعدام و تیرباران نمی‌شوند.»»

 

مگر زمانی که خمینی به ادعای غربی‌ها «انقلاب» کرد،   و در عمل با کودتای ارتش شاهنشاهی به قدرت رسید «اعضای گاردجاویدان» را اعدام کردند که اینک رضا پهلوی مرتب به لات‌های ریش‌و‌پشمی سپاه پاسداران «اطمینان خاطر» می‌دهد؟   من شخصاً چندین افسر گارد جاویدان و گارد سلطنتی می‌شناسم که پس از کودتای 22 بهمن،  حداقل تا زمانیکه در ایران حضور داشتم،  در شمال شهر زندگی می‌کردند،  حال‌شان هم خیلی خوب بود،   ویسکی اسکاتلندی هم می‌نوشیدند و هیچکدام‌ کک‌شان نمی‌گزید.    خلاصه بگوئیم،‌   همه می‌دانند که در رژیم‌های کودتائی قتل‌عام در کار نخواهد بود؛   فقط آندسته از عوامل،  احزاب و گروه‌های سیاسی که خارج از «توافقات» اربابان کودتا قرار می‌گیرند در این نوع تحولات «سر به نیست» می‌شوند!   و خوشبختانه نیروهای نظامی و انتظامی در ایران همه یک «بابای» واحد دارند:  سازمان سیا!   در نتیجه همه با هم «برادراند»؛   برادر خون برادر را نمی‌ریزد.

 

ولی یک مسئله را در همینجا می‌باید مطرح کرد،  و آن اینکه حکومت‌های دست‌نشاندة غرب فقط توسط غرب از قدرت ساقط می‌شوند.   اگر حکومت دست‌نشانده‌ای ساقط شد بدانید که توسط ارباب‌اش ساقط شده،   قدرت‌های دیگر به «شکارگاه» او وارد نمی‌شوند.   البته این نمونه‌ای است که سایه‌های‌اش را امروز با صراحت بسیار در ترکیه،   سوریه،  مصر و دیگر نقاط خاورمیانه به عیان می‌بینیم.   در نتیجه،   اگر امروز رضا پهلوی «دور» برداشته و مرتب برای آیندة ایران «طرح» و نقشة جدید ارائه می‌کند،   فقط به این دلیل است که شرایط آمریکا در منطقه وخیم شده.   یانکی‌ها می‌خواهند در زرادخانة «شیخ‌وشاه» برای رژیم دست‌نشاندة خود در کودتای 22 بهمن 57 جایگزین قابل‌معاشرت پیدا کنند.   و رضاپهلوی قصد دارد رژیم حاکم بر ایران را در چارچوب مطالبات «نوین» ایالات‌متحد «متحول» کند.  این است دلیل تکیة رضا پهلوی بر همکاری «دیگر» کشورها و چشمک‌زدن‌های‌ مداوم‌اش به سپاه پاسداران:

 

«[رضا پهلوی] می‌گوید،  […]  بدون به خطر انداختن مصالح و استقلال ایران از هر وسیله‌‌ای کمک خواهد گرفت و هر کسی که «مایل به دست دادن با ماست»،  چه آمریکا باشد یا عربستان سعودی،  اسرائيل و دیگران را مد نظر قرار خواهد داد.»

 

باید خدمت ایشان بگوئیم،  ایالات‌متحد،  اسرائیل و عربستان همگی یک کشورند:  پنتاگون!  پس بهتر بود بیش از این‌ها از «دیگران» برای‌مان می‌گفتند؛   مقصود ایشان از دیگران چه کسانی هستند؟  اگر مقصود روسیه و چین باشد،   مطمئن‌ایم که این کشورها پای در «شکارگاه» آمریکا نمی‌گذارند،   مگر آنکه همچون نمونة سوریه تغییری کلان‌استراتژیک در کار اوفتد و در چنین شرایطی مسلماً رضاپهلوی و باند پاسدارهای نادمی که در اطراف‌اش جمع شده‌اند بازیگران «قابل اعتنائی» به شمار نخواهند آمد.   اگر قرار باشد مطالبات نوین ایالات‌متحد که مسلماً به دلیل برخورد منافع کلان‌استراتژیک واشنگتن با مسکو پای به تحولات ایران گذارده،  در عمل مورد حل‌وفصل قرار گیرد،   روسیه بارها و بارها نشان داده که پای در فروپاشانی رژیم‌ها نمی‌گذارد،  و اینکار را با تکیه بر حکومت‌های موجود صورت می‌دهد.  و دلائل این برخورد فراوان است؛   ما در مطالب گذشته‌مان بارها این برخورد را تحلیل کرده‌ایم.

 

پس اگر امروز در جمع سلطنت‌چی‌ها شاهد فوران تلاش‌های سیاسی هستیم باید قبول کرد که رژیم فعلی ملائی به مطالبات نوین آمریکا گویا نمی‌تواند پاسخی در خور ارائه دهد.  در نتیجه،   ولیعهد پهلوی‌ها که هیچ نوع برخورد نوینی با مسائل استراتژیک ندارد،  پای پیش گذارده و مرتباً در مصاحبه‌های‌اش «شعار» تحویل ملت می‌دهد.  به عبارت ساده‌تر،  ایشان همان مأموریتی را برعهده گرفته‌اند که ژنرال‌های ارتش ترکیه در آنکارا برعهده داشتند،   و اخیراً هم ژنرال ال‌سیسی آن را در مصر «عملی» کرده.   تکیه بر نوعی غوغاسالاری،   با ادعاهای دهان‌پرکن از قماش «حقوق بشر،  لائیسیته،   انسان‌محوری و …» جهت ایجاد تغییراتی روبنائی در ساختار دولت،  که نهایت امر تداوم سیاست‌های کهن‌استعماری را امکانپذیر کند.  در این راستا،  رضاپهلوی رژیم مورد نظر خود را اینچنین تشریح می‌کند:

 

«رژیمی که در آن به حقوق بشر احترام گذاشته می‌شود،  اقتصاد دولتی مدرنیزه می‌شود و می‌تواند حسن‌نیت خود را به غرب و همسایگان سنی ‌خلیج فارس ثابت کند تا سوءظن به مقاصد ایران به خاطر نقشی که در عراق،  سوریه و یمن ایفا کرده از بین برود.»

 

ولی اگر امروز در ایران به حقوق‌بشر اعتنائی نمی‌شود،  و تشکیلات دولتی ناکارآمد و سرکوبگر است،   به دلیل «بدذاتی» آخوند نیست؛   این سیاست‌های کلان‌استراتژیک غرب است که وجود چنین حکومتی را در ایران «الزامی» کرده.  در نتیجه‌ اگر بخواهیم تغییری در این رژیم به وجود آوریم از بازنگری در این استراتژی‌ها گریزی نیست.  اما در مصاحبة رضاپهلوی نه تنها تلاشی در راه این بازنگری نمی‌بینیم که نشان دادن «حسن نیت به غرب» به عنوان یک سیاست «آزاد کنندة» ایران و ایرانی معرفی شده!    بله،  نمی‌باید به دنبال مسائل اساسی در مصاحبه‌های رضاپهلوی گشت،  خصوصاً آنجا که به صراحت می‌گوید:

 

«جمهوری اسلامی به خاطر «ماهیتش» اصلاح‌پذیر نیست و مردم امید خود به اصلاحات را از دست داده‌اند.»

 

خدمت اعلیحضرت بگوئیم،  برخلاف فرمایشات شما هر رژیمی قابلیت اصلاحات دارد.  ولی در این میانه می‌باید مشخص کرد که اصولاً مقصود از «اصلاحات» چیست،   و اینکه بنیانگزاران حکومت اسلامی ـ  آمریکا و انگلستان ـ  و عمله‌ای که خود را اصلاح‌گر معرفی می‌کنند چه اهدافی از این به اصطلاح «اصلاحات» دنبال می‌نمایند.   تا آنجا که به عیان دیده‌ایم،   مقصود اصلی مراکز تصمیم‌گیری غرب از «اصلاحات» در رژیم آخوندی چیز نبوده جز زمینه‌سازی جهت ایجاد آشوب و فروپاشانی.   به عبارت ساده‌تر،   قضیة اصلاحات در حکومت اسلامی بازتولید مسخره‌بازی‌های مصدق‌السلطنه است،  باشد تا غرب بتواند به صورتی کم‌خرج و سریع در یک رژیم دست‌نشانده دست به تجدید فراش بزند.  خلاصه برنامه این است که الاغ را با پالان جدیدی بیارایند.   در عمل غرب به هیچ عنوان به دنبال «اصلاحات» در رژیم ایران در معنای بازنگری در منافع کلان‌استراتژیک‌اش نبوده،   نیست و نخواهد بود.

 

از سوی دیگر،   تاریخ به کرات نشان داده که فروپاشاندن یک رژیم تمامیت‌خواه از طریق یک تحول شتابزده و ظاهراً «فراگیر و عمومی» معمولاً منجر به شکل‌گیری یک رژیم تمامیت‌خواه و سرکوبگر جدید می‌شود که از رژیم گذشته به مراتب وحشی‌تر و خونریزتر خواهد بود،   و در اینمورد ویژه،   نمونة حکومت اسلامی جمکران در برابرمان قرار گرفته.  فکر نمی‌کنم احتیاجی به ارائة نمونه‌های دیگر داشته باشیم.   نتیجتاً،  تلاش اعلیحضرت جهت فروپاشانی رژیم را می‌باید در دو لایه تحلیل کرد.   اول اینکه آمریکا و انگلستان از تجدیدفراش در ایران در قالب «کم‌خرج» و تند و سریع آن ـ  اصلاحات ـ  ناامید شده‌اند،   و دوم اینکه،  سعی دارند با ترکاندن شعارهای دهان‌پرکن توی لپ ملت ـ  حقوق بشر،  لائیسیته،  آزادی و … ـ  عوام‌الناس را تحریک کرده و پس از بلبشوئی چند هفته‌ای با کمک عوامل مسلح‌شان در سپاه پاسداران و ارتش سناریوئی را که با شرکت «امام خمینی» روی صحنه برده بودند،   اینبار  با رضاپهلوی به اجرا درآورند.

 

بی‌رودربایستی بگوئیم،  چنین سناریوئی به هیچ عنوان نمی‌تواند عملی باشد.  سناریوئی که به قول رضاپهلوی روزگاری برسد که،   «کارگران برای بازگشت سلطنت تظاهرات به راه بیاندازند!»  اگر هم چنین مسخرگی‌ای عملی شود،   نتیجة آن به هیچ عنوان به نفع ملت ایران نیست.   به استنباط ما بهترین صورت ممکن این است که رژیم سرکوبگر آخوندی را در برابر عملکرد سیاسی،  اجتماعی و فرهنگی‌اش مسئول کنیم.   و در چارچوب این مسئولیت،   رژیم را مجبور به پاسخگوئی در برابر تبعات‌‌ سیاست‌های‌اش بنمائیم.  این پروسه مسلماً چند سالی به طول خواهد انجامید،  ولی طی این چند ساله ساختارهای استراتژیک منطقه‌ای نیز تغییر موضع خواهد داد،  و در قلب این تغییرات شاید بتوان سهم بیشتری از منافع ملی را به نفع ملت «مصادره» کرد.  خارج از این صورتبندی،   کار سیاسی با تکیة صرف بر هیاهو و شعارهای مسخره حکایت گذاردن بار بر پالان کج خواهد بود.  چنین باری هرگز به مقصد نخواهد رسید،   چه سلطنتی باشد و چه خلقی!